
تاريخ : ۱۴۰۱/۰۲/۰۳ بیجارکردستان زمستان ۱۳۹۹خاطره ای از کربلایی محمد ، ساکن بیجار کردستان... این داستان واقعی است.در سوپرمارکت دوستم نشسته بودم.یکی از مشتری ها ی قدیمی که پیرمردی روستایی و ساده است وارد شد و بعد از احوالپرسی با دقت نگاهی به کفشو کلاه و عینک و پالتوی پلوخوری من انداخت.نمی دانم توی سرش چی گذشت.بعد از خرید و کمی حرف و حدیث و این دست و اون دست کردن ، از جیب بغلش دستمالی ابریشمی در اورد و یک ساعت مچی قدیمی را از نایلو...
ادامه مطلب